|
|
|
۱۳۸۸/۸/٢٠ فعلا در وبلاگ جدید
این وبلاگ ١/۵ سال تعطیلی را پشت سر میگذارد. چون تخصصی سینما بود و مجبور بودم تنها در این مورد بنویسم. اما یا حوصلهاش پیش نمیآمد یا مطلب مینوشتم و بر اثر قطع برق یا هنگ کردن کامپیوتر یا نمونههای مثل این، کل مطلب از بین میرفت. فعلا در وبلاگ جدید خواهم نوشت: اما سعی میکنم بزودی وبلاگ بلیط را مجدد فعال کنم و دو وبلاگ به موازات هم پیش بروند. وبلاگ ورزشی را هم فراموش نکردهام!
از دوستان دعوت میکنم به وبلاگ جدید بیایند و تا با هم همراه شویم! ۱۳۸٧/٤/۱۸ بیست و دومین جشنواره بین المللی فیلم های کودکان و نوجوانان - همدان - تیر ماه 87
پروانه ٢٢ هم رفت ...
جشنواره امسال برای من از خیلی جهات شیرین بود و از خیلی جهات تلخ. سال گذشته جشنواره که تمام شد حسرت خیلی چیزها را خوردم. به همین دلیل تمام تلاشم این بود که امسال آنها را از دست ندهم. تقریبا به اهدافم رسیدم. اما خب این قضیه روشن ماجرا بود. شیرینی ها و تلخی های جشنواره هنوز هم که دو هفته از پایان آن میگذرد همراه من است. خودم را نمیتوانم از آن رها کنم و دائما خاطراتم را مرور میکنم. اما دلیل اصلی این نیست. تلخی ها فراتر از خاطرهها هستند. --------------------------------------------------------------------------------------------- بخش اول: روزهای قبل از طوفان قسمت اول: پایان جشنواره 21 چهاردهم اردیبهشت ماه 86 بود. مراسم اختتامیه ساعت 20 شروع میشد و من کارت ورود به مراسم را نداشتم. اکثر فیلمها را دیده بودم و «عاشق» آخرینش بود. فیلم که تمام شد به دبیر فرهنگی تماس گرفتم و فهمیدم خبری از کارت نیست. با اعصاب ناراحت به خانه آمدم. مراسم را از تلویزیون نگاه کردم. خیلیها بودند. از رضا میرکریمی و پرویز پرستویی گرفته تا احمدرضا درویش و ابوالحسن داوودی. مراسم را ضبط کردم. داوران کودک و نوجوان بالا آمدند. حالم بد شد. قرار بود جز آنها باشم. اما سنم بیشتر بود. مراسم خوبی نبود. آهنگهایش شعاری و سفارشی. اما نکته جالبش برای من هنرمندان بودند. روزهای قبل به هتل نرفته بودم و مصاحبه را از دست داده بودم. مراسم که تمام شد از پدرم خواستم مرا به هتل برساند. اما یک مقدار طول کشید و منصرف شد. صبح روز بعد دیر بیدار شدم و بعد هم تنبلی من بود و در نتیجه کسی را ندیدم. یعنی بخش جالب جشنواره. قسمت دوم: حسرت روزهای رفته ... آن روزها کارم شده بود گشتن در اینترنت و پیدا کردن عکسها و مطالب جشنواره. وقتی میدیدم خبرنگاران همدانی رفتهاند حداقل با چند هنرمند مصاحبه کردهاند فقط به خودم فحش میدادم. البته مقصر نبودم. اولین مطلب من تنها چند هفته قبل از جشنواره چاپ شده بود و ورودم به دنیای خبرنگاری کاملا اتفاقی بود. زمانی که جشنواره شروع شد من حتی تجربه گزارش نوشتم هم نداشتم. خجالتی تر از آن بودم که به راحتی وارد هتل بشوم و قرار مصاحبه بگذارم. دوستم هم رفته بود شمال و تنها بودم. فکر میکردم باید فیلم ببینم و شاید هم فکرم اشتباه نبود. کامنتی در «سینمای ما» دیدم که نوشته بود از صبح تا شب در سینماها و هتلها بودیم. باز ناراحت شدم. صبحهای جشنواره کار من این بود که مطلب روز بعد را بنویسم. آن هم روی کاغذ و بعد هم ویرایش و پاک نویس کردن خودش 2-3 ساعت زمان میبرد. آن روزها به من بد میگذشت. خیلی بد... قسمت سوم: برنامهریزی برای دوره بعد از «ایرج نوذری» اصلا خوشم نمیآمد (و نمیآید). اصلا بازیگر بزرگی نیست و از نظر شخصیتی و اخلاقی هم مثل بقیه بازیگران است. اما جملهای از او بعد از نمایش فیلم «عاشق» در روز پایانی واقعا به دلم نشست: «هر آغازی پایانی دارد. مهم توشهایست که به دست آوردهایم.» من آن روزها منتظر دوره بعد بودم. یک سال تا آن موقع مانده بود. اما باز هم حواسم به آن بود. چیزی که خودم میدانستم این بود که باید یک سال صبر کنم اما آن چیزی که منتظرش هستم ظرف 5 روز به اتمام میرسد. اگر ناراحت پایانش باشیم خودمان را فریب دادهایم. به هر حال هیچ جشنوارهای مادام العمر نیست. تمام میشود. اما چیزی که از آن میماند خاطرات و دستآوردهاست. راستش دوره 21 برای من بدون دستآورد نبود. ورود به دنیای مطبوعات آن هم در حیطه سینما برای من لذت بخش بود. اصلا تجربه کردن چند روز جشنواره خاطره فوق العادهای بود. اما چیزی که من را اذیت میکرد بخشهایی بود که از دست داده بودم. حضور در اختتامیه اصلی و جنبی از یک سو و دیدار با هنرمندان از سوی دیگر. پس به این فکر کردم که دوره 22 تمام میشود. اما باید پایانش برای من خیلی چیزها به همراه آورد. این بود که شروع کردم به برنامهریزی. باید جای پایم را در مطبوعات محکمتر میکردم و البته ضعفهای خودم را از بین میبردم. قسمت چهارم: گزارشها و مطالب برای روزنامه «هگمتانه» هگمتانه دنیای ورود جدی من به جشنواره بود. اگر نبود همین فیلمهایی که دیده بودم و مراسم افتتاحیه را هم از دست میدادم. اما میخواستم جای پایم محکمتر شود. خیالم از حضور در مطبوعات راحت شود. این بود که شروع کردم به نوشتن مطلب. حضور پوران درخشنده، تهمینه میلانی و انسیه شاهحسینی هر کدام 4-5 ساعت از وقتم را گرفتند. اما در مقابل چاپ شدن این مطالب خیلی به من کمک کرد. همزمان مطالب دیگری هم نوشتم. «به خاطر یک مشت ریال» در مورد سینمای فلسطین همدان که تعطیل شده بود در مجله «فیلم» هم چاپ شد و نقدم بر «نصف مال من، نصف مال تو» و یادداشتهایی در مورد جشنواره در کل کارم را جدیتر کرد. قسمت پنجم: ستون «پروانهها بر فراز هگمتانه» اگر چه مطالب زیادی از من در هگمتانه چاپ شد اما این هم کافی نبود تا به طور جدی زندگیام با جشنواره پیوند بخورد. کار من به صورت افتخاری بود نه رسمی. به همین علت حتی 1 ریال هم بابت مطالبم نگرفته بودم. به ماه دی نزدیک میشدیم. شایعاتی مبنی بر انتقال جشنواره به شهرهای دیگر شنیده میشد. اما برای من جشنواره مهمترین بخش زندگیام شده بود. اگر سالها حسرت زندگی در تهران را میخوردم از آن جهت بود که از مراکز سینمایی دور بودم و حالا برای 5 روز هم که شده همدان مرکز سینمای ایران میشد. قرار بود جشنواره در اردیبهشت ماه باشد و با رسیدن به دی ماه دیگر احساس کردم که وقتش است. چهار ماه بیشتر تا جشنواره نمانده بود و حالا نوبت پرداختن به آن بود. بد نیست بدانید که کنکور را در پیش داشتم و البته انتقال پاس به همدان همه افکار را به سمت خود برده بود. اما جشنواره برای من مهمتر از اینها بود. پیشنهاد ایجاد ستون هفتگی را به دبیر سرویس فرهنگی دادم. اما او نظرش بر چاپ دو هفتهای آن بود. همزمانی با محرم و برخی مسائل چاپ ستون را باز هم به تاخیر انداخت. اما در نهایت اوایل بهمن ماه شروع شد و البته به صورت هفتگی. آن موقع بر برگزاری همزمان جشنواره فجر هم فشار آوردیم که مطالب پرتعداد «هگمتانه» باعث اکران 7 فیلم جشنواره در شهرمان شد. چاپ ستون آغاز شد و حضور مداوم من در روزنامه باعث آشنایی بیشتر با فضای جشنواره شد. قسمت ششم: دیدار با مدیر اجرایی اواخر اسفند ماه بود که همراه با فرزاد سپهر (دبیر بخش فرهنگی) برای مصاحبه با جعفر زمردیان (مدیر اجرایی جشنواره) به دبیرخانه رفتیم. روز قبلش با خبر شدم که تاریخ برگزاری جشنواره از اردیبهشت به تیر ماه تغییر کرده. یعنی تاریخ پایان جشنواره تنها دو روز قبل از کنکور من است. آن موقع قرار بود فرزاد سپهر وارد بخش اطلاع رسانی جشنواره شود. ستون من خیلی مورد توجه زمردیان قرار گرفته بود و حتی سفر خبرنگاران همدانی به تهران برای حضور در جشنواره فجر و کسب تجربه برای پوشش بهتر جشنواره کودک از همان ریشه میگرفت. در این دیدار خیلی چیزها گفتم و خیلی چیزها شنیدم و در کل تجربه خوبی بود. اما بخش مهمش پیشنهادی بود که زمردیان به من ارائه داد. پیشنهادی که من شد «مشاور نوجوان» بود. اگر چه بسیار وسوسه انگیز بود اما دو اشکال داشت که من را از قبول آن دور میکرد. اول اینکه در دومین روز فروردین 87، 19 سال من کامل میشد و حالا با تعریفهای روانشناسانه هم جز نوجوانان محسوب نمیشدم. دوم اینکه آن سال کنکور داشتم و قرار نبود تا این حد وقتم آزاد باشد. قسمت هفتم: تعطیلات عید و روزنامه پس از آن دیدار حدود یک ماهی از جو جشنواره دور شده بودم. چند روز قبل از تعطیلات وقتی که سپهر با من تماس گرفت صحبتهاش خبر از کنارهگیری او از دنیای مطبوعات و جشنواره میداد. نزدیکی به کنکور از یک سو و صحبتهای وی در این مورد که بهتر است جشنواره را رها کنیم کم کم من را ترغیب کرد قید جشنواره و آرزوی یک سالهام را بزنم. به این عید رسیدیم و نه خبری از جشنواره بود و نه از همکارمان که بعدا متوجه شدم که به سوریه و ترکیه سفر کرده. در روزهای عید فقط مشغول فیلم دیدن بودم. فیلمهایی که از تلویزیون پخش میشد. سریال هر چند ضعیف مدیری هم بود و البته برنامههای پرتعداد شبکههای مختلف. میخواستم درس هم بخوانم و دیگر برنامهریزی ام روی درس رفت. خودم را راحت کرده بودم. تا اینکه... قسمت هشتم: تماس مجدد همکار مطبوعاتی وقتی آقای سپهر تماس گرفت باز هم صحبتهایش بر پایان خبرنگاری بود. با هم تصمیم گرفتیم که ستون را حذف نکنیم. این بود که شروع کردم به ادامه مطالب و نظراتم. تا اینکه در دیدار بعدی همکارمان با مدیر اجرایی وی وارد بخش اطلاعرسانی شد و دوباره پیشنهاد مشاوری اما این بار با عنوان «مشاور جوان» به من ارائه شد. از طرفی پیش شرطش این بود که در مواقعی که فرصت دارم به دبیرخانه بروم. سوژههای پرتعدادی برای جشنواره داشتم. از گفت و گو با مسئول امور داوران کودک و نوجوان گرفته تا نظرخواهی از بچهها. این بود که پیشنهاد را پذیرفتم. حکم من و همکارمان صادر شد و این بار به صورت رسمی وارد کار شدم. قسمت نهم: دوران مشاوری نکته اصلی در ابتدای کارم این بود که تجربه چندانی نداشتم. بسیاری از مواقع به دبیرخانه میرفتم که مدیر اجرایی جلسه داشت یا اصلا در دفترش نبود. فاصله خانهمان تا دبیرخانه خیلی زیاد بود و این بیشتر کار من را با دشواری همراه میکرد. جای مشخصی نداشتم و دقیقا هم از وظایفم مطلع نبودم. در یکی دو دیداری که با آقای زمردیان داشتم تا حدی از کارم مطلع شدم. اما عدم همکاری برخی از اعضا کار من را بیشتر با دشواری همراه میکرد. رفته رفته به کنکور هم نزدیک میشدم. اما خودم بهتر از هر کسی میدانستم که امسال حوصله درس خواندن ندارم. مثل همه سالها!!! قسمت دهم: کارگاه مجید اسلامی در آن موقع پیشنهادات زیادی به مدیر اجرایی ارائه دادم. تقدیر از بازیگران کودک به همین سادگی و جهانبش نورایی و هما توسلی (منتقدان همدانی) گرفته تا کارگاه انیمیشن عروسکی عبدالله علیمراد. با این حال هیچ کدام از اینها به سرانجامی نرسیدند. تنها پیشنهادم که نتیجه داد کارگاه نقد نویسی مجید اسلامی بود. با این حال همان را هم خیلیها به حساب خود ریختند و البته بدتر آنکه اگر در پیشنهاد من نوجوانان و جوانان علاقمند به سینما حاظران در کارگاه بودند در کلاس فعلی خبرنگارانی که کارگاه خودشان به خاطر فوت برادر مدرس لغو شده بود شرکت کردند. طبیعی بود که کارگاه نتواند چندان برای خبرنگاران استانی مفید باشد. اما برای ما چند نفری که از قبل با مجید اسلامی به عنوان سردبیر مجله توقیف شده هفت آشنایی داشتیم کاملا قضیه فرق میکرد. بسیاری از خبرنگاران حاضر در جلسه اصلا تخصصشان چیزی غیر از حوزه فرهنگ و هنر بود. به هر حال کارگاه برای من بسیار عالی بود. بیشترین مشارکت را در بین اعضا داشتم و چند سوال شخصی و غیر شخصی هم از او پرسیدم. نوبت به کلاس بعد از ظهر که رسید پیش از آنکه سالن آماده شود به روابط عمومی دبیرخانه رفتم که مجید اسلامی آنجا بود. با هم فوتبال دیدیم و تعریف کردیم. در مورد همه چیز. کری خواندیم و بعد هم که کارگاه اصلی بود. نکته مهم دیگر کارگاه برای من افزایش اعتماد به نفسم بود. چیزی که در ادامه خیلی به من کمک کرد. قسمت یازدهم: ورود به بخش اطلاع رسانی اگر تا پیش از این مشکل من نبودن جایی برای استقرارم بود این بار وضعیت کاملا تفاوت کرد. همکارمان در بخش اطلاع رسانی بود و همین مسئله باعث تغییر در وضعیت من شد. بخش اطلاع رسانی کمی از دبیرخانه دور بود. یعنی از اتاق روابط عمومی باید وارد بالکن طویلی میشدی و بعد به آنجا میرسیدی. این مسئله باعث میشد در مجموع کمتر در جریان رفت و آمدها باشیم. اگر چه کف موکتی آن مجبورمان میکرد کفشمان را دربیاوریم اما فضای بسیار بزرگ و امکاناتش بی نظیر بود. دو دستگاه کامپیوتر متصل به اینترنت با سرعت 100 کیلوبایت که دو و نیم برابر کارتهایی بود که استفاده میکردم. کلیه نشریات و ویژهنامههای جشنواره هم در تیراژ زیاد به اینجا میآمدند. تمام روزنامههای سراسری بودند و دور آن را صندلیهای پر تعداد تشکیل میدادند. دو میز هم در وسط آن بود و معمولا چیزی هم برای خوردن پیدا میشد!!! پرینتر هم در اتاق روابط عمومی آدم را به همه خواستههایش میرساند. ضمن اینکه هر چه به جشنواره نزدیک میشدیم کار اعضا هم بیشتر میشد. یک ماهی تا جشنواره مانده بود و مدیر اجرایی از من خواسته بود که بیشتر در بخشهای مختلف دبیرخانه باشم و نظراتم را ارائه بدهم. این بود که بساطم را جمع کردم و هر روز از ساعت 8 صبح تا 10 شب آنجا بودم!!! بد نمیگذشت. ناهارها معمولا خوب بود. ضمن اینکه حضور نزدیک به خبرنگاران استانی باعث آشنایی بیشتر من با آنها شد. اعتماد به نفسم روز به روز افزایش پیدا میکرد. هر چند بودند کسانی که حضور من را جدی نمیگرفتند!!! قسمت دوازدهم: ورود رقیبها!!! چیزی که برای هر کسی جالب است تک بودن وی است. اینکه من تنها مشاور جشنواره باشم و اختیاراتم و وظایفم کاملا مشخص. اگر برخی از کارهای اجرایی جشنواره کاملا وقت گیر است مشاوری به من آزادی عمل میداد تا آن طور که میخواهم رفتار کنم. شاید میخواستم با مسئول بخش نظرسنجی صحبت کنم و شاید هم برنامههای روابط عمومی را بپرسم. در متن خبرهای جشنواره بودن طبعا لذتبخش بود. در همین شرایط دو بار شوکه شدم. اولین بار به دیدار مدیر اجرایی رفته بودم که ناگهان مسئول دفتر وارد شد و گفت که فلانی اینجاست و میخواهد شما را ببیند. زمردیان هم گفت: «پس جمع مشاوران جوان جمع است.» نگاهی به درب ورودی انداختم و کمی حالم بد شد. اما کسی که آمد زن جوانی بود که به خاطر تسلطش به زبان انگلیسی قرار بود داوران کودک نوجوان را امتحان کند و آنهایی که تسلطشان به انگلیسی بیشتر است را به بخش داوران بین الملل معرفی نماید. دفعه دوم اما در بخش اطلاعرسانی بودم که یکی از افراد شوخطبع دبیرخانه به آنجا آمد و به فرزاد سپهر چیزی را به آرامی در مورد انتخاب مشاور زمزمه کرد و بعد در مورد اطلاعات سینمایی بالای وی گفت. آن روز کاملا در فکر فرو رفته بودم و از خودم سوال میکردم که مگر کار من بد بوده؟ به هر حال هیچکس از ورود رقیب و پراکندگی وظایفش خوشحال نمیشود. 24 ساعت گذشت تا اینکه متوجه شدم مشاور جدید تنها 8 سال سن دارد و عنوانش مشاور کودک است. نه تنها ورود او برای من بد نبود که اتفاقا به نظرم حضور یک کودک در دبیرخانه جشنوارهای که عنوان کودک را به همراه داشت میتوانست کمی آن فضای زشت بزرگسالانه را بشکند. مصاحبهای با او انجام دادم و کلی تعریف کردیم و در مجموع تجربه خوبی بود. هر چند بعدا چیزهایی را در مورد انتخابش متوجه شدم. قسمت سیزدهم: روزهای پر اضطراب نزدیک به جشنواره هر چه به جشنواره نزدیکتر میشدیم فشار کارها افزایش مییافت. اخبار جشنواره بیشتر در خبرگزارها منتشر میشد و حواس مسئولین به سمت جشنواره میرفت. کار من هم شده بود برنامهریزی برای اینکه جشنواره را از دست ندهم. دائما استرس داشتم که مبادا به خیلی از برنامههایم نرسم. مصاحبه با هنرمندان، حضور در بولتن جشنواره، شرکت در نشستها و ... . داشتن حداقل یک نسخه از همه اقلام جشنواره هدف دیگر من بود که نمیدانستم چقدر در آن موفق خواهم بود. به اینها اضافه کنید بحث مهم داوران کودک و نوجوان را که برای مصاحبه با مسئول ان بارها و بارها از او وقت خواستم و در آخرین روزها به هدفم رسیدم. همکاران مقداری کلافه شده بودند و روزی با یکی دو نفر دعوایم میشد!!! کم کم پای افراد مطرح به دبیرخانه باز شد. سرکانیان کارگردان همدانی الاصل مقیم فرانسه برای برگزاری کارگاه به همدان آمده بود تا مقدمه کلاسهایش را بچیند. معاون استاندار از بخشهای مختلف دیدار میکرد. صدا و سیما برای مصاحبه و تهیه گزارش آمده بود و در نهایت پای حسن ایلبیگی (مدیر روابط عمومی فارابی) به همراه همکارانش و محمد حمیدیمقدم (تهیهکننده و مجری سینما چهار) به عنوان کارگردان آیینهای آغازین و پایانی به آنجا باز شد. کم کم بخش اطلاع رسانی شلوغتر شد و آن آرامش روزهای قبل را نداشت. کمکم باید برای انتقال به هتل باباطاهر که خبرنگاران و محل بولتن و سایت در آنجا بود آماده میشدیم. من نگران خیلی چیزها بودم. لیست میهمانان را نداشتم. کارتها صادر نشده بود. اما میخواستم یک کارت خبرنگاری هم در کنار کارت عوامل اجرایی داشته باشم. قسمت چهاردهم: شیرینی و تلخی در کنار هم دو روز آخر مانده به جشنواره خیلی برای من عجیب بود. صادر شدن کارت مربوط به عوامل اجرایی (Staff) تا حدی خیالم را راحت کرد. اما در مقابل بحثی عجیب در مورد بولتن جشنواره پیش آمد. به همکارم سپرده بودم که بحث بولتن (روزنامه جشنواره) را پیگیری کند که در نهایت به طور واضح گفت که همکاری خبرنگاران استانی با بولتن منتفی است. شب قبل جلسه خبرنگاران با سردبیر تشکیل شده بود و مسائلی همکاری را در آستانه لغو قرار داده بود. شخصا سه مطلب آماده داشتم و تازه پروژههای اصلیام مربوط به روزهای جشنواره بود. دیگران هم مطالبی داشتند. در نهایت خبرنگاران با سابقه را فرا خواندند و 7 نفر از کسانی که به اصطلاح گرفتن کلفتهای همدان بودند دور هم جمع شدند و من ترجیح دادم به خاطر خصوصی بودنش خودم آنجا را ترک کنم. آن موقع چند نفر از خبرنگاران به خاطر مطالب انتقادی من درباره نشریاتی که برای جشنواره چاپ کرده بودند و در اختیار مدیر اجرایی گذاشته بودم از دست من ناراحت بودند و این بیشتر بر همکاری من با آنها سایه میانداخت. صحبت با خواهر زاده یکی از آنها و کسب اطلاعاتی در مورد نفوذ دایی وی کار من را بیشتر مختل کرد. در اواخر جلسه دوباره به آنجا بازگشتم و اختلاف نظر آنها با یکدیگر هم در نوع خود جالب بود. با اعتماد به نفس کاذبی (که به قول آقای سپهر با وجود یک سال سابقه وارد بحث خبرنگاران 8-9 سال سال سابقه شدم) دور میز نشستم و تا توانستم پیشنهاد و انتقاد کردم. مشخص نبود که میخواهند با بولتن همکاری کنند یا خود نشریه جداگانهای بزنند که بتواند با بولتن برابری کند. مشخص بود که چندان حرفهای من را جدی نگیرند. در نهایت به من قول دادند که با شروع به کار بولتن مطالب من را به سردبیر ارائه بدهند. بعد هم جلسه سایت رسمی جشنواره پیش آمد که برق رفته بود و با نور چراغ قوه موبایل یکی از همکاران تا حدی از وظایف با خبر شدیم و حداقل خیالم از جهت همکاری با سایت راحت شد. برخوردهای خوب و بد ادامه یافت و دچار دوگانگی خاصی شدم. تهیه گزارش از کنترل سینما کانون توسط کودکان و پیش فروش بلیطها هر کدام تجارب در نوع خود جالبی را برای من داشت. قسمت پانزدهم: انتقال به هتل باباطاهر در فاصله 24 ساعت تا مراسم افتتاحیه وسایلمان را جمع کردیم تا به هتل باباطاهر برویم. جلسهای باز با اسلامی (مسئول سایت) و مشخص شدن وظایف. ورود به هتل در مجموع بسیار دلچسب بود. فضای خاصی داشت و البته به نظرم میزانسنی که با شاهکارهای تاریخ سینمای جهان برابری میکرد. مثلا زمانی که ما دور میزی در حال صحبت بودیم پشت شیشه و در حیاط مسئول امور میهمانان دبیرخانه در حال صحبت با یکی از مسئولین فارابی بود. چیزی که برای من جالب بود دیدن یکباره وی بدون اطلاع قبلی در کنار آن همهمهای که منتظرش بودیم و البته بی اطلاعی از صحبتهایی که بین آنها رد و بدل میشد بود. درست مثل انیمیشنهایی که در پس زمینه تصویر شخصیتهای آشنا را میبینیم!!! آن روز برنامهام تازه شروع شده بود و میخواستم با خمسه که به عنوان مجری آمده بود مصاحبه کنم. مجری «آن روی سکه» اولین کسی بود که دیدم و میگویند سالی که نکوست از بهارش پیداست!!! بعد از آن همراه با حسن ایل بیگی به سمت دبیرخانه رفتیم. آقای سپهر و ایل بیگی بالا رفتند و قرار شد به سرعت بازگردند. به هر حال به قدری همکارمان من را سرکار گذاشت و حدود 2-3 ساعت در جلوی دبیرخانه کاشت که دیدار با خمسه را از دست دادم و به قدری گرسنه بودم که وقتی دوباره به هتل باباطاهر آمدیم تنها با ماشین جشنواره به سمت خانه آمدم و به فکر روز بعد افتادم. قسمت شانزدهم: در آستانه افتتاحیه میتوان گفت جشنواره آغاز شده بود. اما به هر حال شروع رسمی آن با مراسم افتتاحیه بود. صبح روز جمعه 31 خرداد که از خواب بیدار شدم کاملا بلاتکلیف بودم. میهمانان یکی یکی میرسیدند اما من به فرودگاه نرفته بودم. جشن انتظار را هم از دست دادم و داشتم تلویزیون نگاه میکردم. اجرای زنده گروه فیتیله از همدان و خودم بهتر از هر کسی میدانستم که دارم وقتها را از دست میدهم. بالاخره ساعت 10-11 به سمت دبیرخانه حرکت کردم تا کارت ورود به افتتاحیه را بگیرم. من را کلی دواندند و هر کس مسئولیت را گردن دیگری میانداخت. تا اینکه یکی از مسئولین که بیشتر هوای من را داشت برایم کارت گرفت. البته چون برای خانوادهاش کارت گرفته بود ناچار شد روی کارت من هم نام سه نفر همراه را بنویسد. کارت را که گرفتم دو نفر از همکاران مطبوعاتی را دیدم و با یکی از آنها به سمت هتل باباطاهر رفتیم. البته برنامه من این بود که به هتل بوعلی بروم. چون در باباطاهر خبر خاصی نبود. اما به خاطر سایت رسمی جشنواره مجبور شدیم به آنجا برویم. همان موقع تماسهای تلفن برای حضور در افتتاحیه ادامه داشت. اشتباه از خود من بود. مراسم افتتاحیه و اختتامیه در استادیوم قدس برگزار میشد و از یک نفر شنیده بودم که کارتها مخصوص فضای داخلی استادیوم است و ورود مردم به قسمت تماشاگران آزاد است. اما چون استادیوم اجازه آسیب رساندن به چمن را نداده بود مراسم به قسمت کنار استادیوم محدود میشد. بنابراین کسی را بدون کارت راه نمیدادند. در چنین شرایطی چون گفته بودم که ورود آزاد است من را موظف به آوردن قطعی دو نفر به داخل استادیوم میکردند. به هر حال برای تهیه یک گزارش مردمی چند ساعت زیر آفتاب در میدان باباطاهر گشتم و با خیلیها صحبت کردم. اما یک نفر به من گفت که نیازی به این کار نبود و میشد خودم گزارش را به صورت تخیلی بنویسم!!! ناهار را در آنجا خوردم و چه خوب که آن موقع خودم هم غذا را از لیست انتخاب کردم و پولش از جیب من نرفت!!! چون مدام نگران هزینه آن بودم!!! لیست میهمانان پرواز بعد از ظهر را گرفتم. آن موقع منتظر خیلیها بودم. اما نام یک نفر از آنها در لیست بود: «ترلان پروانه» همان دختربچه 9 ساله که حالا به محبوبیت خوبی رسیده و البته در لیست پیشنهادی 31 نفرهام نا او در میان افراد بود. فیلم نداشت اما به نظرم محبوبیتش در حدی بود که بتواند بر جشنواره تاثیر مثبت بگذارد. باز هم نتوانستم به فرودگاه بروم و کل تلاش صبح تا عصر من مصاحبهای با «مجید قناد» بود. مجید مجیدی و علی نصیریان و کیانوش عیاری آمده بودند. اما من نتوانستم آنها را ببینم. به فرودگاه رفتم و خبری از پرواز نبود. ناچار سریع به خانه بازگشتم تا دوش بگیرم و به سمت استادیوم قدس حرکت کنیم. ادامه دارد... --------------------------------------------------------------------------------------------- در این آپدیت اتفاقات مربوط به قبل از جشنواره را نوشتم. در آپهای بعدی اتفاقات مربوط به روزهای جشنواره و پس از جشنواره را خواهم نوشت. |
منزل انقضا گذشته پيامهاي خصوصي صفحه ورزشى راديو كودك و نوجوان سينمايي سايت سينماي ما مجله سي نت ايران اكتور ايران اكت سازمان توسعه سينمايي سوره سينما پرده روزنامه سينمايي باني فيلم سازمان ها و شركت هاي سينمايي خانه سينما بنياد سينمايي فارابي سازمان توسعه سينمايي سوره فيلميران هدايت فيلم سالنهاي سينما گيشه سينما عصرجديد سينما فرهنگ سينما ايران سينما استقلال منتقدان هوشنگ گلمكاني مهرزاد دانش خسرو نقيبي مصطفي جلالي فخر مجيد اسلامي هادي چپردار مسعود مهرابي نيما حسني نسب امير قادري ناصر صفاريان سايت هاي اختصاصي هنرمندان سايت ترلان پروانه وبلاگ ترلان پروانه بهرام رادان ترانه مهدي بهشت آرميتا مرادي سايت هاي هواداران براي هنرمندان محمدرضا گلزار باران كوثري هديه تهراني بهرام رادان 1 بهرام رادان 2 بهرام رادان 3 ترانه عليدوستي گلشيفته فراهاني 1 گلشيفته فراهاني 2 گلشيفته فراهاني و بهرام رادان ارسلان قاسمي 1 ارسلان قاسمي 2 پرويز پرستويي مهران مديري ابراهيم حاتمي كيا داريوش مهرجويي وبلاگ هاي سينمايي خورشید شکوهمند و رز مقدس علي - گل آقاي همدان عمو بهرام و دايي علي فيلم هايي كه مي بينيم دلبستگي جهان وطني نقدنامه سينما آزادي سينما در منطقه ممنوعه سينما و هنر شهر سينما cinse7en سينماي خودموني بوسليك بيا تو فيلم بازار فيلم و سينما وبلاگ مخصوص عشاق سينما يادداشت هاي يك فيلمنامه نويس فيلم ، سينما ، تلويزيون سينما ، زيستن با تصوير Afsi Favorites هفت هنر ورزشي پارس فوتبال استقلال آبيته دات كام آبي بزرگ اينترميلان بارسلون آرسنال اخبار پاس همدان خبرگزاري ها ايسنا ايرنا خبرگزاري مهر خبرگزاري فارس ايلنا واحد مركزي خبر متفرقه رضا یزدانی يغما گلرويي راديو كودك و نوجوان علي - گل آقاي همدان نيما ديماري - سايت نيما ديماري مهرآفريد - احمد گنجهاي محمود فارسی سعيده آقاخاني محمدرضا پارسيان احسان صديقي علي شايان حسن افشار مهرداد حمزه لادن فروهر علي تقفي سروش بيات پور فاطمه جويكار تازه هاي ادبي يادداشت هاي شب مهتابي B4U دو عاشق بي قايق فانوس كوچه باغ رقص غم به نام فرمانده دلها اوچ ..Cinema.of.Iran.&.World.in.Bilit.blog.. فروش فيلمها تا 22 ارديبهشت دايره زنگي 944 ميليون تومان مجنون ليلي 597 ميليون تومان زن دوم 348 ميليون تومان به همين سادگي 161 ميليون تومان تلافي 87 ميليون تومان پا برهنه در بهشت 16 ميليون تومان فيلمهاي روي پرده به همين سادگي دايره زنگي زن دوم مجنون ليلي پا برهنه در بهشت تلافي بزودي تيغ زن زن ها فرشته اند قرنطينه |
